ـ گذشته رو فراموش کن.
ـ خودت و دیگران رو ببخش.
ـ به آینده امیدوار باش و از امروزت استفاده کن.![]()
|
برای رسیدن به آرامش
ـ گذشته رو فراموش کن. ـ خودت و دیگران رو ببخش. ـ به آینده امیدوار باش و از امروزت استفاده کن. + نوشته شده توسط سوگل در پنجشنبه 1390/11/06 و ساعت
10:15 |
راز خداوند: حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست ، خداوند در هر حضوری رازی را برای کمال ما پنهان کرده است ، خوشا به حال ما اگر آن راز را در یابیم!!! + نوشته شده توسط سوگل در سه شنبه 1390/11/04 و ساعت
8:36 |
بالاخره امتحاناتم تموم شد حالا منتظر نتایجشم.
زندگی هم همینجوریه همش امتحانه,گاهی سخت,گاهی آسون اما از همه سخت تر روزیه که قراره نتایج اونو بهمون بگن. خداجونم با رحمتت برگه امتحانامو صحیح کن اگه با عدالتت بخوای صحیح کنی... + نوشته شده توسط سوگل در یکشنبه 1390/11/02 و ساعت
18:3 |
" برای این که بر روزمرگی ها فایق آیی و ذهنت را و شور و شوق دانایی و آگاهی را در خود تقویت کنی، این چند کار را حتماً بکن: روزی یک ساعت را به اندیشه بگذران. اندیشه همراه با یک فعالیت مشخص فکری، مثلاً کتاب بخوان و درباره آن چه خواندی بیندیش، موسیقی گوش کن و درباره آن چه شنیدی بیندیش، به تماشای تئاتر، فیلم و نمایشگاه نقاشی برو و در باره آنچه دیده ای و شنیده ای بیندیش، روزنامه بخوان و درباره خوانده هایت بیندیش، و در کل درباره همه دیده ها و شنیده ها و خوانده های روزانه ات بیندیش. هر هفته در یک فعالیت فرهنگی – اجتماعی بیرون از خانه شرکت کن، مثل رفتن به موزه، گالری نقاشی، تئاتر و سینما، کتابخانه، مراکز فرهنگی و هنری ،و سایر کانون های اجتماعی – فرهنگی، و در آن جا به فعالیتی اجتماعی بپرداز. سپس از دریافت های خود و تجربه هایت از این مراکز و فعالیت هایت با دیگران، با دوستان و آشنایان یا بیگانگان، با هم فکران و غیر هم فکران و حتی مخالفان فکری خود، با هر که حاضر است به سخنانت گوش کند، صحبت کن و نهراس که با تو مخالفت کنند و مفهوم حرف هایت را درک نکنند، و نهراس از این که مسخره ات کنند و به تو و حرف هایت با نیشخندی استهزاآمیز بخندند، و از هیچ چیز دیگری نهراس. سه ماه تمام این برنامه را با پیگیری انجام بده، آنگاه پس از سه ماه، خواهی دید که انسانی کم و بیش دیگر شده ای و سرشار از عطش و شور و اشتیاق برای اندیشیدن، آگاهی، کنجکاوی، ادراک و تجزیه و تحلیل مسائل، و بس فراتز از فرودست روزمرگی های پوچ و کسالت بار..." « رومن رولان» + نوشته شده توسط سوگل در سه شنبه 1390/10/06 و ساعت
19:4 |
چه لطیف است حس آغازی دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس وچه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن وچه اندازه شیرین است روزی که آغاز می شویم.
دیروز تولدم بود یه روز مهم تو زندگیم. از همه ی دوستان که با تبریکاتشون منو شرمنده کردن ممنونم.
+ نوشته شده توسط سوگل در پنجشنبه 1390/09/24 و ساعت
10:8 |
برای تا ابد ماندن باید رفت... گاهی به قلب کسی... گاهی از قلب کسی...! (امیدوارم کسی رو اونقدر دلگیر نکنیم که برای همیشه از قلبش بیرون بریم + نوشته شده توسط سوگل در پنجشنبه 1390/09/24 و ساعت
10:2 |
For in our lives in the course of our days no matter how sunny or gray there is a wonderful opportunity given to each if only we can believe and remember that-even though our dreams may sometimes seem far away they're never out of reach Collin McCarty
در زندگی مان در مسیر روزهای مان مهم نیست آفتابی است یا ابری فرصت های پرشگفتی است در هر یک از آن ها... اگر فقط باور داریم و به خاطر بسپاریم که-اگر چه رویاهای مان گاه در دور دست ها می نمایند- هرگز دور از دست رس نیستند. "کولین مک کارتی"
+ نوشته شده توسط سوگل در چهارشنبه 1390/08/11 و ساعت
21:29 |
سه چیز قابل بازگشت نیست:
سخن بعد از گفته شدن فرصت بعد از ازدست دادن و زمان بعد از سپری شدن پس قبل از سخن گفتن فکر کن فرصت ها را غنیمت بشمار و سعی کن زمان را از دست ندهی چون گاهی می بینی که: "چقدر زود دیر شد." + نوشته شده توسط سوگل در دوشنبه 1390/08/02 و ساعت
20:52 |
میخوام براتون یه داستان جالب بگم در مورد تفاوت عشق و ازدواج یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد،کتابی که بسیار گرون قیمت بود،وبا ارزش،وقتی به من داد،تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته،و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده؟!من اون کتاب رو گرفتم ویه جایی پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی ؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت، همون روز عصر با یک کپی از روزنامه برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش، به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم. در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب وعشق مثل روزنامه می مونه،ازدواج یک اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هست مال خود خودت، اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می کنم هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شیء باارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه و این تفاوت عشق است با ازدواج + نوشته شده توسط سوگل در جمعه 1390/06/18 و ساعت
16:53 |
حتما تا حالا به چیزایی که نیاز دارید بخرید فکر کردین و به اولویت خریدید
اما تا به حال به این فکر کردین چه چیزهایی رو نمی تونید با پول بخرین؟! حالا من چندتاشونو براتون میگم داشتن کسی که دوستش داری. دیدن غروب به یاد ماندنی خورشید. درآغوش گرفتن فرزندتون. نصیحتی که زندگیتونو زیرورو می کنه. درآغوش کشیده شدن زمانی که بهش نیاز داری. دریافت یه دسته گل ازطرف عشقت وقتی فکرشو نمی کنی. غلبه محبوبت بر بیماری. داشتن کسی که بتونی باهاش دردل کنی وتورو بفهمه. حالا شما چندتا جمله بگین چیزهایی که با پول نمیتونید بخرید . . . + نوشته شده توسط سوگل در دوشنبه 1390/05/24 و ساعت
14:51 |
|
|